بازگشتم
با کوله باری نداشته و تنی خسته و پای جامانده از راه بازگشتم.
چه بازگشتنی ست این بازگشت نافرجام، بی انتظار، سرد و دل شکسته و ملول...
بلورهای ریخته برزمین خشک گونه هایم نیز دیگر یارای دلداری ام نیستند
آمده ام
آمده ام دردم را با نوشته ام تسکین دهم
شاید آرامشی باشد بر قلب له شده ام...
کلمات کلیدی:
در نهانخانه قلبم دردیست ناعلاج که مرهمش تو باشی
کیست که احساس ودردم را به سخره گیرد که میدانم این درد ناعلاج اورانیز واگیرخواهد داشت پس تو که از دور برمن و دردم میخندی بدان که این درد کمین کرده روزی از کمینش بیرون آید وتورا فرا خواهد گرفت
واین اتفاق برایت دیر یا زود به وقوع خواهد پیوست
تو که بر من مینگری بر تو محتاج نیستم که برحال زارم بگریی
یابرای کمک دستت به سویم به یاری دراز کنی
شاید حتی نیاز نباشد که برایم دعایی کنی
اشتباه مکن بر خود متکبرنیستم
درد من دردی ناعلاج است که مرهمی نایاب می طلبد وحال تو هر که باشی وهر چه کنی هیچ کاری از پیش نخواهی برد پس هرتلاش و کوششی بیهوده است
این سخن با تو میگویم ای دوست :
برمن نه بخند ، نه بگری ونه نظارره کن
ای که ترا دوست میدارم
بگذارشومی این مرض ترا تاثیری نپذیرد
از کنارم چون دیواری بلند وخاکستری بگذر
این برام خوشتر است
گویی آن مرهم نایاب سوسوی عطرتلخش به مشام میرسد
میدانم این درد ناعلاج را از من جدایی نیست
منه تنها هرگاه و بی گاه با این درد خاطراتی بس شیرین دارم
زیباییش قلب زخمی ام رابیشتر می خراشد
ولذتش جرم قدحی پر خون میکند که دمادم لبریز است ازجوشش وخروش
ای که ترا دوست ترمیدارم زخود
کلمات کلیدی:
چقدر تپش های دلم لحظه ها را برایم شمرد. چقدر اشک و آه تبانی کردند و دلداری ام دادند. وقتی باران تابوت روی دستان موج به دنبال خود می بالید، با ناباوری نگاه می کردم. آغوش گرم گلها چه بی صبرانه انتظارت را می کشید و سرو، چه سربلند مثل همیشه ایستاده بود. چشم هایم را به خودشان واگذار کردم. در خلوت تنهایی خود زار می زدند. هوا آن قدر معطر بود (مثل آن روزها...) که انگار تمام آسمان را یاس و اقاقی پوشانده بود. شاید باور نکنی. چون خودت می دانستی؛ اما آن لحظه...! صدها بار آرزوی مرگ خود را کردم. در باورم نمیگنجید. منگ بودم. تابوتت را میدیدم اما برایم دروغی بیش نبود.
و من دوباره به انتظار نشستم. ثانیه ها چقدر با شتاب، گلبوته های صبرم را چیدند و مرا بی تاب تر کردند. بین خودمان، جام صبرم لبریز شده بود؛ آخر من نتوانستم طراوت باغچه دلت را حس کنم و شمیم آن را استشمام. من در خصاص غرور چشم هایم زندانی بودم و تو به سوی تنها آرزویمان پر گشودی و من جاماندم. چقدر دیر متوجه شدم که جامانده ام. من در منجلاب دنیا دست و پا می زدم و تو چون شبنمی در خنکای سحرگاه در آغوش لطیف گل جا گرفتی. چرا که هرگز خودت راندیدی. تویی که در کهکشان کبریایی دلت با عشق اهورایی خود خلوت کرده بودی و غیر از رفتن، هیچ نمی دیدی. آن زمان نوری بر دلت تابید، از خاک بریدی و برای همیشه آسمانی شدی.
کلمات کلیدی:
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینم گهی بر پشت پای خود نبینم
سلام
یکسال و شش روز گذشت. این قافله عمر عجب میگذرد و چه سخت گذشت...
بعد از یکسال و اندی که نوشتن تو وب رو کنار گذاشتم دوباره اومدم. ولی زخمی تر و نالان تر از همیشه. اما دنیا رنگ و لعاب خودش رو همیشه حفظ میکنه. پارسی بلاگ هم مثل خیلی کسا و خیلی جاهای دیگه تغییرات زیادی کرده! وارد که شدم تعجب کردم. شاید مدتی طول بکشه تا این سیستم جدید رو یاد بگیرم.
شب است و تنهایی
و سکوت
با هزار پنجره ی فریاد
ای شب تنهایی
مرا به خاطر بسپار!
کلمات کلیدی:
هر چه که برای دنیا کردم، هیچ نیامد به کار؛
چون کاری برای رضای خدا کردم، آبرومند شدم و رستگار. هر کاری که برای او کردم، ماندنی است.
پس ای یاران!
تا جان و توان دارید، برای آینده خود جان و توان بگیرید. از درجه زندگی خود، درجه بندگی بگیرید و با مقامی که در دنیا دارید، مقام بندگی را به دست آورید.
کلمات کلیدی: